داستان مسافرت 5
13/6/90 رامیلا خانم 1 سال و نیمه شد و موقع واکسن 18 ماهگیش بود بخاطر اینکه آن روز نتونستیم ببریمش و واکسنشو بزنیم گذاشتمش برای روز بعد که وقتی از بچه ها جدا شدیم و رفتیم به سمت برج شب شده بود، رسیدیم خونه از فرصت استفاده کردم رامیلا رو بردم حمام چون وقتی واکسن بزنه تا 48 ساعت نباید به پاش و جای واکسنش آب ریخته بشه خلاصه بردمش حمام و خانم تمیز و خوشگل اومد بیرون و شیر خورد و خوابید. صبح زود بیدار شدم و رامیلا کوچولو رو آماده کردم برای بردن به درمانگاه و وسایلمون هم تا حدودی جمع کردم که بعد از اینکه از درمانگاه اومدیم راه بیافتیم، بخاطر این اتا بابای رامیلا و عمو مهران رامیلا رو بردن برای واکسن و گفتن من نرم تا کارهامونو انجام بدیم و وسایلمون رو جمع کنیم، اتا و مهران و رامیلا رفتن. وقتی برگشتن تعریف کردن برامون که رفتن درمانگاه محمود آباد چون اونجا واکسن تمام کرده بودن با مرکز بهداشت تماس گرفتن و رامیلا رو معرفی کرده بودن جهت واکسن. رامیلا وقتی اومد و دیدمش کلی گریه کرده بوده چون یک واکسن زده بودن تو بازوش و یکی زده بودن تو رونش و یک قطره هم خورده بوده، دلم حسابی براش سوخت و خیلی ناراحتش شدم چون تمام آن روز وقت گریه کرد و تب داشت و چون نمی تونست راه بره فقط بهانه می گرفت. بعد از این ماجرا ما راه افتادیم به سمت ماسوله تو راه هم چند جایی ایستادیم و عکس گرفتیم، حدودای ساعت 9 بود که رسیدیم ماسوله اینقدر شلوغ بود که جایی گیر نیاوردیم مجبور شدیم برگردیم، چون تو راه قبل از ماسوله هتلی به نام آریا بود ما هم برگشتیم رفتیم هتل، شب رو اونجا سپری کردیم صبح روز بعد رفتیم به سمت ماسوله که خیلی قشنگ بود دیدنی .















داستان مسافرت 5 
